مؤلف مجهول
90
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
« پس درويش را بركه برداشته به خانه آورد و مادرش گفت كه اى فرزند » « پانصد دينار را آوردهاى ؟ رئيس بركه گفت كه آن مرد كه خربزه را گرفته » « است قسم خورده است كه فردا بدهد اما به مادرش سفارش نمود كه مىخواهم » « اين درويش را از دل و جان خدمت كنى كه اين جماعت پادشاهان ملك فقراند . » « و فى الفور مرغى را پخته به نزد او آورد و عزت بسيار نمود . » « پس درويش گفت كه [ 60 ] هيچ مس در خانه داريد كه از براى شما سفيد » « كنم ؟ بركه گفت داريم اما به زحمت شما راضى نيستم . درويش فرمود كه بياورند . » « پس هفت من مس آوردند و همهء آنها را گرم كرد و اكثير زد و گفت اين مس » « ها را اكثير زدهام و طلا كردهام بايد همچون خرج كرد كه كسى غافل نشود و » « سه تومان از جائى قرض كن و به كارى نيز شروع كن كه ان شاء اللّه تعالى به جائى » « خواهى رسيد كه مثل تو ثروتمندى در اصفهان نباشد و پارهاى نصيحت كرده » « روانه شد . » « و اما رئيس بركه پنداشت كه او حرفى مىگويد . چون صبح شد مسها » « را نگاه كرد ديد كه همه طلا شده ، شكر بارى تعالى را به جاى آورد و سه جريب » « ملك داشته فروخت و چند باغ نيز اجاره كرد و به امر خدا دو برابر حاصل به » « عمل آمد و شروع كرد به ملك خريدن و داد و ستد مىنمود . اما هنوز احوال او » « به صد تومان نرسيده بود كه حرم حسن پادشاه به خانهء او آمدند و چون وقت » « رفتن شد ، حرم پادشاه گفت كه اى رئيس ، تو هم به زيارت همراه باش كه ما را » « خاطر از تو جمع است و حج هم مىكنيم . » « رئيس گفت كه من آيم به شرط آنكه اخراجات از خود خواهم كشيد . و » « ايشان مىخواستند كه در راه خرج او را بكشند او قبول ننمود . » « اما حرم پادشاه او را پدر ، و دختر ، او را برادر گفتند . چون روانه شدند » « در راه رئيس چندان خدمت مىكند كه همه شرمندهء خدمت او مىشوند و مى - »